افیون
-
تاریخ: 1401/4/8 ساعت: 16:25
پیرمرد هم مانند عمارت کلنگی فرتوت و زوار درفته بود . عمارت دخمه ای داشت که در آن نوادگان آغا محمد خان قاجار نسل اندر نسل در آن پای وافور و منقل بودند همه شان حال و اوضاع یگانه ای داشتند صورت اتو کشیده و افسرده ی بدون مو و به چهل سال نمی رسیدند که خودکشی می کردند و درآن دخمه که زیر زمین عمارت بود خا...
تف!
-
تاریخ: 1401/4/8 ساعت: 16:25
دخترک کنار بسترش سازی شبیه فلوت می زد .او تب و لرز می کرد . دخترک به او دمنوش نوشانده بود .همسرش دلواپس بود و با خودرو به محل کارش رفته بود به او گفته بودند که یک هفته است که جت اش از صفحه ی رادار محو شده است و در آخرین تماس از نقص فنی جت اش گفته بوده .فرزند دخترش مدام می گفت که دلتنگ پاپا هست .و ...
من نه تو
-
تاریخ: 1398/12/1 ساعت: 2:41
با پدرش سر روسری سرکردن بگو مگو می کرد . می خواست شال سر کند وآن هم شل . می خواست آرایش کند هجده سال داشت . او را برای
بیوگرافی یک بازوی مکانیکی
-
تاریخ: 1398/12/1 ساعت: 2:41
او یازده سال پس از انقلاب بزرگ تکنولوژیکی در نوانخانه ای چند ملیتی به دنیا آمد. نام او من Man” " بود .وقتی هفت هشت ساله بود
این یک داستان نیست مرگ نویسنده است"بازار"
-
تاریخ: 1398/3/4 ساعت: 15:16
پیرمرد گوزی خنده های خشکی می زد که مو را به تن آدم سیخ می کرد هرکاری می کردم انگاراز قبل می دانست و برایم نقشه داشت و به ریشم می خندید مگر غیر از این است که
یک روز زندگی
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 8:49
هوا ابری و سرد بود باد می وزید و موهای بلند و درهمش را به این سو آن سو می برد. دیگر انگیزه ای برای رفتن به فرهنگسرا
کلاغ های شهر ما
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 8:49
شهر ما پر از کلاغ است کلاغ هایی که بر فراز درخت های داخل حیاط خانه مان زندگی می کنند کلاغ هایی که مانند مرغ خانگی
آواز قو در تلگرام
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 8:49
http://T.me/odinStory
اسکادران پرچم سفید
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 8:49
سرهنگ استفان کول جلوی مانیتور نشسته بود و پر شدن فرم های نام نویسی خلبانان که به صورت آنلاین بود را بررسی می کرد هم کارش فرهاد گیلانی برای خودش قهوه می ریخت رو به سرهنگ کرد و گفت : سرهنگ قهو
تف سربالا
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 8:49
پشت گوشی گفت :به کجا وصلی که شصت درصد از واردات چادر مشکی از چین رو درانحصار داری ؟! چینی ها نگران دین کی هستن که
پرزیدنت پروانه شو
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 8:49
پدر و مادرش را در نوجوانی در تصادفی از دست داده بود و ثروت قابل توجهی به او به ارث رسیده بود .من وکیل خانوادگی اش بودم بودم در ویلایی پر از بلوط و شمشاد و بید مجنون زندگی می کرد صبح ها دیر از خواب بیدار می شد
ژورنالیست
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 8:49
پشت میز کارش نشسته بود و لحظه شماری می کرد که وقت کاری اش تمام شود به تابلوی خوشنویسی نگاه می کردکه باخط زیبای نستعلیق نوشته شده بود «دهانت را می بویند مبادا گفته باشی
اشک شمع
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 8:49
با استرس و دستپاچگی با شوهرش تماس گرفت .بعد از چند بوق با بی تفاوتی گوشی را جواب داد و گفت باز چی شده؟! گفت :
جنگ فلسفه
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 8:49
«خدای جنگ شهر ها و تمدن ها را می کوبد و ویران می کند تا آب...»این چند واژه از کتیبه ایست که از نوشته های خدای جنگ باقی مانده است . خدای جنگ قرن بیستم قبل یا بعد از میلاد لشکر بزرگی مهیا کرد و به عراق و
مامانم میگه !
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 8:49
زینب در حالی که داشت لوبیا نخود پاک می کرد می گفت :مامانم میگه وقتی یه مارمولک رو تو آب بندازی
لاک شکسته
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 23:31
تقریبا همه جای ماشین دارد صدا می دهد و باد گرمی از سوراخ های پیدا و پنهان آن به داخل آن دمیده می شود و گرد و خاک به پا می کند. پدرم یکریز حرف می زند می گوید:« پیش جلالی خل بازی در نیاری یارو میلیاردره کار هم زیاد داره .بلکه بعد از این کارهاشو بده به ما .» اطراف تپه های پوشیده از علف های خشکیده ا
رستاخیز
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 23:31
یک گروه باستان شناسی در اعماق اقیانوس آرام شهر گمشده ای را یافتند. در شهر گمشده بت خانه ای وجود داشت که انباشته از تندیس ها و بت های الهه ها بود در همان زمان گروه مافیایی شیطان پرستی بت ها و طلسم ها را از باستان شناسان دزدیدند و به جزیره ای دور افتاده بردند پس از مدتی ورد ها و طلسم ها را رمز گشایی
عاشقانه های سارا
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 23:31
عاشقانه های سارا استاد درس روانشناسی می گفت:«به نظر من رابطه ی مستقیمی بین درصد خوداگاهی بشر و رشد اجتماعی فرهنگی جامعه وجود دارد. برای نمونه جوامعی که خوداگاهی یا سوپر ایگوی آنها به پنج درصد یا بیشتر از آن برسد فردگراتر می شوند و استقلال فردی آنها بالاتر می رود انتظار دارم برای برای تعطیلات عید ه
نپال یا پایان هری
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 23:31
در دبیرستان مسابقه ی داستان نویسی برگزار کرده بودند.من هم چند داستان از نویسنده های سرشناش یا معمولی خوانده بودم به پدرم گفتم که میخواهم در مسابقه شرکت کنم پدرم روی مبل لم داده بود مادرم داشت توی آشپزخانه آشپزی می کرد پدرم رو به مادرم کرد وگفت دیگه وقتشه مادرم گفت نه هنوز بچه است بزار مستقل بشه بع
نپال یا پایان هری 2
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 23:31
چند ماه از آن قضیه گذشت . مادرم در این مدت به من به چشم غریبه نگاه می کرد برادرم دست از مزاحمت به آن مجری بر نداشت مجری توی پخش زنده گفت امید خان یه قضیه ساده رو یک مشکل بین المللی کرد .الان توی ماهواره در مورد تو حرف می زنند ما توی خانه ماهواره نداشتیم برادرم کوروش توی خانه دوستش به برنامه ی ماهوا