دخترک کنار بسترش سازی شبیه فلوت می زد .او تب و لرز می کرد . دخترک به او دمنوش نوشانده بود .
همسرش دلواپس بود و با خودرو به محل کارش رفته بود به او گفته بودند که یک هفته است که جت اش از صفحه ی رادار محو شده است و در آخرین تماس از نقص فنی جت اش گفته بوده .
فرزند دخترش مدام می گفت که دلتنگ پاپا هست .و آغوش او را می خواهد
.وقتی اجکت کرد و با چتر نجات میان درختان بلند بلوط فرود آمد آتشی روشن کرد که شاید با آن از شر حیوانات وحشی جنگل در امان باشد با چتر نجات و شاخه هایی که بریده بودکلبه ای ساخت .هوا سرد بود و برف می بارید شروع به جمع آوری هیزم کرد .بعد احساس گرسنگی کرد کمی در جنگل پرسه زد و مقداری تمشک سیاه پیدا کرد و خورد و فهمید که باید برای وعده های بعد فکری بکند .
بومیان محلی دورش حلقه زدند و با نیزه ها و چاقو هایشان به او خیره شدند نگران بود نمی دانست چه قصدی دارند و زبانشان را نمی فهمید .
به هوش آمد و موبایلش را که ته رودخانه داخل کوله اش بود را پیداکرد و وارسی کرد صدمه ای ندیده بود آن را روشن کرد و جی پی اس آن را فعال کرد.
بومیان حلقه را تنگ تر کردند و او قصدشان را فهمید . جانش در خطر بود! دست به اصلحه برد ولی به اندازه ی کافی گلوله نداشت .رهبر بومیان که لباس گوزن پوشیده بود و کلاهش شاخ گوزن داشت نیزه را آماده ی پرتاب کرد در همین زمان دخترک جلوی پدر را گرفت .و به سمت خلبان رفت و روی صورت او تف انداخت نیزه ها کنار رفت حلقه شکسته شد و بومیان هر کدام به سمت محل اتراق خود رفتند .
وقتی جی پی اس روشن شد در اتاق کنترل سیگنال دریافت شد به همسر او اطلاع دادند.با خوشحالی به طرف آن کاربر نمایشگر ماهواره ای رفت .فهمیدند زنده است ماهواره ها محل دقیق او را به اتاق کنترل ارسال کردند.
دخترک پر سرخی را از لای موهایش در آورد و به او داد و به دنبال او به طرف کلبه را افتاد.نه می دانست چطور باید تشکر کند!نه زبان آنها را می فهمید و نه آداب و رسومشان را می دانست سرخی پر را به به نشانه ی عشق فهمید خرگوش سفیدی در میان بوته های جنگل می دوید نشانه گرفت و شلیک کرد لاشه ی خرگوش را برداشت و به طرف کلبه رفت دخترک هم به دنبال او. قدم هایش را آهسته تر کرد و به گردنبند و سنگ های رنگین و قیمتی که به گردن دخترک آویزان بود نگاه کرد دخترک از لای موهایش پر سفیدی را بیرون آورد و به او داد.با چاقویش پوست خرگوش را کند و گوشت خرگوش را از شاخه ای آویزان کرد.
در اتاق فرمان بعد از به دست آوردن مختصات دقیق محل خلبان هلیکوپتری همراه با زن و فرزندش به آسمان برخواست.
بومیان محلی محل سقوط جتش را پیدا کرده بودند جت داخل رودخانه سقوط کرده بود ناچار وارد آب شد و شناکنان به طرف کابین خلبان رفت و کوله اش را برداشت .هوا برفی وسرد بود آب روی موهایش یخ بست و قندیل شد.به طرف کلبه رفت.
هوا تاریک می شد و او گرسنه دخترک بعد از اینکه از داخل جنگل گیاهان خودروی خوراکی را جمع آوری کرد به طرف کلبه رفت و تکه ای از گوشت را که روی آتش کباب کرده بود با گیاهان خوراکی به او داد که بخورد. شب هر دو داخل کلبه خوابیدند .خدایا چه اتفاقی می توانست افتاده باشد!
بعد از اینکه دوباره به هوش آمد دخترک کمی گیاه خوراکی خودرو و تمشک به او داد که بخورد او عکس همسر و فرزندش را به دخترک نشان داد دخترک پر قرمز را از او پس گرفت .دوباره تب و لرز گرفت و از هوش رفت .صدای هلیکوپتر دختر رابه وحشت انداخت ....
برچسب:
نویسنده: هلیا شجاعی