سنگ های باستانی افول - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 23:31
از چه بگویم ؟!از کجا بگویم ؟! سال هاست که من بقچه ای بر دوش و عصایی به دست راه می افتم و از این شهر و از این تاریخ و از این درد به شهر و تاریخ و درد دیگر مسافرت می کنم! من کارگری از هزاران کارگر و هنرمند پاسارگاد بودم پاسارگادی که به دستور داریوش اول پادشاه سلسله قدرتمند و باشکوهی که کوروش بزرگ بن
نشد بریم کنار دریا - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 23:31
در را پشت سرش بست نایلون میوه را به داخل آشپزخانه برد چند شاخه رزی را که خریده بود داخل آب گذاشت و روی میز عسلی جلوی مبل ها گذاشت .بسته ی سیگار را بر روی مبل انداخت و لم داد . از داخل نایلون تل و ریمل و یک بسته لوازم ارایشی را در آورد و روی میز گذاشت دو استکان چای ریخت باز داخل نایلون را نگاه کرد ی
ابرماشین - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 23:31
پیرمردی با موهای سپید سرش آخرین تیشه ها را به تندیس سنگی کوفت. هوا مهتابی بود.کار تراش پیکره تمام شده بود پیرمرد چون شمعی در تاریکی دشت پهناور گم شد آخرین پیک خدایان سوار بر پرتوی مهتاب به کالبد تندیس وارد شد و به آن جان داد تندیش شروع به حرکت کردن کرد. پیک هفت کفن راه رفت تا به تنها دژ باقی مانده
دیاپازم - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 23:31
صبحانه ام را خوردم پدرم خداحافظی کرد و سر کار رفت .کوله پشتی ام را روی دوشم انداختم و از خانه مان خارج شدم. توی کوچه خودروی مادرم را که از سر کار بر می گشت را دیدم او پرستار بود و شیفت شب کار کرده بود. با مادرم سلام و احوالپرسی کردم. تند تند قدم بر می داشتم دیرم شده بود از پیچ کوچه می پیچیدم که به
سه شد ! - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 23:31
توی دفتر نمایندگی شرکت مهاجرتی انگلستان واقع در هند بودم از دفتر مرکزی تماس گرفتند و گفتند که نابغه ها و متخصص ها راپیدا کنم و و به انگلستان بفرستم تعجب کردم اینها که خودشون با سر به آنجا می روند به بیرون از دفتر کارم رفتم روزنامه ای خریدم و از آنجا به پارکی رفتم در پارک قدم می زدم که به گل لال