برچسب:
نویسنده: هلیا شجاعی
برچسب:
نویسنده: هلیا شجاعی
با پدرش سر روسری سرکردن بگو مگو می کرد . می خواست شال سر کند وآن هم شل . می خواست آرایش کند هجده سال داشت . او را برای
برچسب:
نویسنده: هلیا شجاعی
او یازده سال پس از انقلاب بزرگ تکنولوژیکی در نوانخانه ای چند ملیتی به دنیا آمد. نام او من Man” " بود .وقتی هفت هشت ساله بود
برچسب:
نویسنده: هلیا شجاعی
پیرمرد گوزی خنده های خشکی می زد که مو را به تن آدم سیخ می کرد هرکاری می کردم انگاراز قبل می دانست و برایم نقشه داشت و به ریشم می خندید مگر غیر از این است که
برچسب:
نویسنده: هلیا شجاعی
هوا ابری و سرد بود باد می وزید و موهای بلند و درهمش را به این سو آن سو می برد. دیگر انگیزه ای برای رفتن به فرهنگسرا
برچسب:
نویسنده: هلیا شجاعی
شهر ما پر از کلاغ است کلاغ هایی که بر فراز درخت های داخل حیاط خانه مان زندگی می کنند کلاغ هایی که مانند مرغ خانگی
برچسب:
نویسنده: هلیا شجاعی
سرهنگ استفان کول جلوی مانیتور نشسته بود و پر شدن فرم های نام نویسی خلبانان که به صورت آنلاین بود را بررسی می کرد هم کارش فرهاد گیلانی برای خودش قهوه می ریخت رو به سرهنگ کرد و گفت : سرهنگ قهو
برچسب:
نویسنده: هلیا شجاعی
پشت گوشی گفت :به کجا وصلی که شصت درصد از واردات چادر مشکی از چین رو درانحصار داری ؟! چینی ها نگران دین کی هستن که
برچسب:
نویسنده: هلیا شجاعی
پدر و مادرش را در نوجوانی در تصادفی از دست داده بود و ثروت قابل توجهی به او به ارث رسیده بود .من وکیل خانوادگی اش بودم بودم در ویلایی پر از بلوط و شمشاد و بید مجنون زندگی می کرد صبح ها دیر از خواب بیدار می شد
برچسب:
نویسنده: هلیا شجاعی
برچسب:
نویسنده: هلیا شجاعی
با استرس و دستپاچگی با شوهرش تماس گرفت .بعد از چند بوق با بی تفاوتی گوشی را جواب داد و گفت باز چی شده؟! گفت :
برچسب:
نویسنده: هلیا شجاعی
«خدای جنگ شهر ها و تمدن ها را می کوبد و ویران می کند تا آب...»این چند واژه از کتیبه ایست که از نوشته های خدای جنگ باقی مانده است . خدای جنگ قرن بیستم قبل یا بعد از میلاد لشکر بزرگی مهیا کرد و به عراق و
برچسب:
نویسنده: هلیا شجاعی
برچسب:
نویسنده: هلیا شجاعی