توی دفتر نمایندگی شرکت مهاجرتی انگلستان واقع در هند بودم از دفتر مرکزی تماس گرفتند و گفتند که نابغه ها و متخصص ها راپیدا کنم و و به انگلستان بفرستم تعجب کردم اینها که خودشون با سر به آنجا می روند به بیرون از دفتر کارم رفتم روزنامه ای خریدم و از آنجا به پارکی رفتم در پارک قدم می زدم که به گل لاله ی واژگون را دیدم چیزهایی در مورد لاله ی واژگون شنیده بودم که گلی باستانی است خم شدم که آن را بچینم که نسیم ملایمی را روی صورتم احساس کردم بعد صدای شیهه ی اسبی را شندم کمرم را راست کردم و خودم را در شهر ی باستانی دیدم شهری در عصر طلایی کوتپا .
موبایل و روزنامه در دستم بود زنی شبیه زنم که لباس بسیار گران قیمتی پوشیده بودوسکه ی گلی بسیار با ارزشی در دست داشت؛ خواست که با آن روزنامه ام را بخرد با لهجه ی بسیار غلیظ هندی صحبت می کرد لهجه ای بسیار غلیظ و قدیمی. سکه را گرفتم و روزنامه را دادم گیج شده بودم پشت سرم درب خانه ای بود در را باز کردم و زنی شبیه مادرم مردی شبیه خودم رادر آن خانه دیدم فکر م یکردند من پسرشان هستم باموبایل نقشه شهر را از اینترنت گرفتم در زمان خودم در محل زندگی ام بودم اما رد واقع در هزاران سال پیش بودم تلگرام را روشن کردم روی دیوار خانه شجره نامه ای بود از آن عکس گرفتم و توی تلگرام برای همسرم فرستادم همسرم هم عکس کامل شده ی آن شجره نامه را برایم فرستاد تازه فهمیدم توی خانه ی یکی ازاجدادم هستم و یکی از اجدادم در زمان معاصر به انگلستان مهاجرت کرده و من هندی الاصل هستم از خانه بیرون رفتم و توی میدان قدم زدم زنی که روزنامه رااز من خریده بود و با تعجب به آن نگاه می کرد رو به من کرد و و سه انگشتش را بهمن نشان دادو گفتع که دختر است و می خواهد با این مرد عجیب و غریب، صاحب فرزند شود لبخند زدمو دوباره به طرف گل لاله ی واژگون رفتم صدای بوق و صدای بوق ماشین ها و هوای دم کرده ی شهرمان و بوی چمن پارک را شنیدم .
برچسب:
نویسنده: هلیا شجاعی